بنازم احساسات شرقی رو(سی دی سوم)...
سلام فقط یه چیزو بگم واسه دوستای جدیدم.بچه ها من تو هر پست وبلاگم یه غلط املایی دارم.اونو پیدا کنین و برنده بشین...
حالا که اینو گفتم یه چیز دیگه هم یادم اومد بگم.بچه ها لطفا تو خبرنامه من عضو بشین.ممنون.
حالا بریم سراغ ادامه داستان:
منم که دیدم التماس کردن فایده ای نداره خلاصه رفتم و با بدبختی در مسجد رو واسه یه روز تحویل گرفتم و پول رو جور کردم و اومدم و خواستم داداشه رو که در معرض فاسد شدن بود(البته گوشت تنش آ نه خودش...بدبخت خودش که نا نداشت بلند شه چه برسه به اینکه فاسد شه
)ببرم تو بخش و بستریش کنم که خانم پذیرشی الطفات فرمودن و گفتن عکس بیمه نامه برادرم با خودش نمی خونه.حالا از ما اصرار(انگار نه انگار که آمبولانس خودشون اینقدر دیر اومد که شکل برادرم عوض شد
)و از خانم انکار و بالاخره برادرم(که عقلش از من کاملتره)گواهینامشو هم نشون داد و خانمه عکس گواهینامه و بیمه نامه رو مقایسه کرد و از داداشم کلی سوال پرسید که:اسم؟فامیل؟نام پدر؟شماره شناسنامه؟شماره افسری که گواهینامه تو امضا کرده؟(نمی دونم اسم این افسره چه ربطی به بیمه نامه داشت
)...و بالاخره راضی شد و اجازه داد داداشمو بستری کنم.
البته تو بخش دکتری ندیدم ولی یه پرستار با کمال مهربونی بهم گفت بفرمایین برین اول فرم پر کنین.رفتم و از پذیرش که داشت با یه نون خشکی سر قیمت نون خشکاش چونه می زد فرم گرفتم و ...اول فرم آبی بعد سبز بعد زرد بعد نارنجی بعد قرمز بعد بنفش،قهوه ای،مشکی،لامصب انگار تا یه رنگین کمون درست نکنن بی خیال نمی شن.خلاصه فرم نویسی زیر نگاه تیزبین و لبخند شیطانی خانم پذیرشی تمام شد و رفتم ببینم دکتر کجاس که گفتن دکتر یه کاری داشته و رفته بیرون و الان میاد...
دو روز بعد...
بالاخره دکتر اومد و با کلی غرغر که اونو از کار و زندگی انداختم داداشه رو معاینه کرد(اسم این معاینه س لطفا؟
)و دوا درمون نوشت واسه ش و مرخصش کرد.منم داداشه رو گذاشتم خونه و رفتم داروخونه شبانه روزی...
آقا داروچی:سه قلمشو داریم...هفده قلمشو نداریم...چهارقلم هم مشابه داریم...
داروخونه لقمان:چهار قلمشو داریم...سیزده قلمشو نداریم...هفت قلم هم مشابه داریم...
داروخونه شفا:یکیشو داریم...شونزده تا نداریم...هفتا مشابه...
داروخونه بلقیس:دو تا...نه تا نداریم...سیزده تا مشابه
داروخونه پدرسگ(مرگ موش):هیچیشو نداریم
نا امید از هر راهی...یه راهی به نظرم رسید...حکیم ناصر خسرو
من نمی دونم چه حکمتیه که داروخونه های کشور اینهمه دارو کم دارن و ناصر خسرو(با اینکه فقط یه نفره تازه اونم مال شونصد سال پیش
)همه داروها رو داره...
خلاصه می رسم سر خیابون ناصر خسرو و دست تو جیبم می کنم و هنوز نسخه رو در نیوردم می بینم نسخه هه نیست...نگاه می کنم به اطرافم می بینم دست یه آقای خونواده س(نسبت اقا به آقای خونواده برابرست با نسبت نوشابه به نوشابه خانواده
) و داره می خوندش.
بعد یه نگاه کرد به من و با یه خنده قشنگ گفت:به آقای...چطوری خوبی؟شرمنده من فامیلتو فراموش کردم...احوال پرسی...ماچ...بوسه...اصلام تو عمرم طرفو ندیدم.البته ما ایرانیا همیشه وقتی می خوایم از یکی پول بگیریم مهربون می شیم.چیز عجیبی نیست.
خلاصه نسخه رو دوباره نگاه می کنه و شروع می کنه سرتکون دادن...پدر سگ انگار آگهی ترحیم عمه شو دیده...من یه لبخند می زنم...اون یه اخم می کنه...می گم نه...می گه آره...نه...آره...نه...با یه لبخند شیطانی می گه آره...
می گم:چقدر؟می گه:یه میلیونم و سیصد و بیست و هفت
می گم:حالا یک و سیصد و بیستش درست.اون هفتش چیه دیگه؟
می گه:اون هفت تومن سودشه دیگه(عرعرررررعرعرررررر...حیف که شکلک الاغ نداریم
).
حالا از من اصرار از اون انکار از من التماس از اون مخالفت
خلاصه آقا دارو فروشه که می بینه من خیلی عجز و التماس می کنم بابت روزای جمعه و روزایی که حکیم انتراکت داشته و مسافرت نمی کرده و بابت شبا که حکیم خواب بوده بهم تخفیف می ده و سرراست هشتصد و سی و هفت هزار و شیشصد و هشت تومن(چقدر سرراست
)می دم بهش و داروها رو برمی دارم و با کلی تشکر ودعا برای لطف دارو فروش راه می افتم طرف خونه.وقتی می رسمخونه با خوشحال دارو ها رو نشون داداش نمکی می دم و می دوم می رم از آشپزخونه یه لیوان آب برمی دارم و می رم شیرو باز می کنم که پرش کنم که می بینم ااااااااااااااااه...آب قطعه
.
زنگ می زنم شرکت آب بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار قطع شده دوباره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار دستشو خورد قطع شد سه باره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار شوخیشون گرفته چهارباره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
چه بامزه یه بار دیگه بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...یازده تا بوق...هی آخ جون یکی برداشت
میگم:آقا آبداری چرا آب نداری؟
آقا آبداری:خوب ندارین که ندارین.این همه آبتون وصل بود زنگ زدین بگین وصله؟خوب ده دقیقه آب نخور...نمی میری که...
من:خیلی ممنون از لطف شما...با اجازه.
آقا آبداری:آره...
هفت روز بعد...
بالاخره آب وصل می شه و من با شادی و نشاط می دوم و می رم لیوان رو پر می کنم و می آم بالای سر برادرم و قرصا رو در میارم و می ذارم کف دستمو داداشمو صدا می کنم که بهش قرص بدم که می بینم ااااااااااه...داداشه کپک زده
...
*****
و اما برنده مسابقه این هفته شمس الله خان و سیا هستن که جایزه شون یه نمکدون نمک نشان اصل فرد اعلاس که وقتی فوت کردن بریم و بذاریم رو قبرشون که مردم خیارو بی نمک نخورن
*****
و اما تصویر آپ ایندفه:

خ.ن.ب.د.ز ۱ :همه اینجا می نویسن پ.ن(پی نوشت)من می نویسم خ.ن.ب.د.ز(خودتو نچسبون برو دنبال زندگیت
)
خ.ن.ب.د.ز ۲ :تنبل نباشین.دقت کنین غلط املاییه رو پیدا می کنین
تعداد نظرات:۱۶۸

تایپ شده به انگشت نمکپاش در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 | موضوع: