تبليغاتX
ایالت خود مختار نمکپاش - تلخند:پول پول پول کی قدرتو نمی دونه؟







تلخند:پول پول پول کی قدرتو نمی دونه؟ 

 

بچه ها سلام.هلال احمر می خواست یه تئاتر طنز اجرا کنه و از من خواسته بود که یه نمایشنامه طنز براشون بنویسم و البته منم با دو شرط قبول کردم.اول اینکه اسم واقعی من برده نشه و دوم اینکه حتی یه کلمه از نمایشنامه حذف نشه و اینطوری بود که من مشغول نوشتن این نمایشنامه شدم.وقتی نمایشنامه رو خوندن طبق انتظار من خواستن ممیزی بزنن که من قبول نکردم و نمایشنامه رو زدم زیر بغلم و صاف اومدم در وبلاگم تا نمایشنامه رو واسه شما بنویسم.می دونم که خیلی طولانیه ولی نخواستم دو قسمتیش کنم.می تونین سیوش کنین و بعدا بخونین و نظر بدین.فقط ترو خدا نظر الکی ندین آ.این شما و این نمایشنامه:

صحنه اول...
پدر و پسر تو خونه نشستن و دارن با هم حرف می زنن:

پدر:آخه پسره احمق چقدر بهت گفتم نمی شه،قبول نمی کنن،مگه گوش کردی؟
پسر:ا...بابا تو هم آره؟منکه بهت گفتم یه پولی بهم بده یه کاری رو شروع کنم.
پدر:آخه من بیام پول بدم به تو بری زن بگیری؟من اگه پول داشتم می رفتم واسه خودم زن می گرفتم.
پسر:بابا خودت خواستی آ...مامان...ماماااااااااااااااااااااان...

پدر:خوب بابا ساکت،هووووووی،ساکت.چه مامان دوست شدی واسه ما.باباجون من پول ندارم.عرضه داشته باش خودت پول دربیار.

*****

صحنه دوم...
پسر دنبال کار می گرده:

(درمغازه اول):آقا کارگر نمی خوای؟
مغازه دار:نه پسرم،کارگر نمی خوام.
پسر:بله...متوجه شدم خودم.شما پسر می خوای انگار.
(درمغازه دوم):آقا شما کارگر نمی خوای؟
مغازه دار:چرا...طی می کشی؟
پسر(با خودش)بر شیطون نعلت(رو به مغازه دار)آره آقا طی هم می کشم.
مغازه دار:چایی هم میاری؟
پسر(با ناراحتی):آره آقا میارم.
مغازه دار:ماشینمو هم می شوری؟
پسر:آره آقا آره می شورم.چقدر حقوق میدی؟
مغازه دار:ماهی چهل تومن خوبه؟
(حسین هیچی نمی گه و راهشو می گیره و میره).
مغازه دار:عمو،هوووووی عمو،بیا بابا،کنار میایم با هم،بیا بابا...فقط اومدی وقت ما رو بگیری؟

*****

صحنه سوم...
پسر و دوستش دارن با هم تو خیابون حرف می زنن.
پسر:علی جون بخدا دیگه خودمم موندم.اگه این دختره نبود آ هم بابامو می کشتم هم بابای دختره رو.
علی:حسین جون یه سوالی بپرسم...؟چه ربطی داشت؟
حسین:نمی دونم دیگه چیکار کنم.به هر دری زدم...
(تو همین موقع یه پسری از پیششون رد می شه و می گه):سی دی پاسور آبجو
حسین:...آره می گفتم به هر دری زدم ولی به یه در نزدم.علی جون من برم.
علی:بابا حسین کجا؟
حسین:می رم زن بگیرم.یعنی یه چیزی بگیرم که بعدش زن بگیرم.تو هم برو زن بگیر. بدبخت، عزب اوقلی،تو هم برو قاطی مرغا شو.
علی:شرمنده،آنفولانزای مرغی شایع شده،تا اطلاع ثانوی قاطی مرغا نمی شم.

*****

صحنه چهارم...
حسین نشسته کنار خیابون و جلو روش یه مشت سی دی گذاشته(چن نفر رد می شن از کنارش و آروم یه چیزایی بهش می گن):
-آقا سی دی غیرمجاز داری؟
حسین:نه برادر من مگه من لیبرال خود فروخته م؟
-آقا ام پی تری گوگوش داری؟
حسین:بیا برو برادر من،مگه من عامل استکبارم؟
-آقا لیلا داری؟
نه فقط بلقیس دارم...بیا برو بابا نمی بینی سی دی های من مجازه؟
همون آقا:ای شیطون،اونایی که گذاشتی تو شلوارتم بگو.
حسین:اتفاقا تو شلوارم یکی هس که اصلا واسه شما درست شده.می ری یا نه؟
آقا:باشه بابا باشه
(تو همین موقع دو تا مامور شهرداری می رسن و به حسین گیر می دن)
مامور اول:بچه اینجا چیکار می کنی؟
حسین:دارم چَت می کنم.
مامور اول:چی؟چتی هم هستی؟بفرما حاج آقا...اینم یه معتاد دیگه(رو به حسین)حشیشی، بدبخت
حسین(همینطور با تعجب داره به حرفای مامورا گوش می ده)بابا حشیش چیه؟می گم دارم چَت می کنم.
(حاج آقا در گوش مامور اول)سید چَت چیه؟همون چتره؟
سید:نه حاج آقا یه جور اعتیاده...شما دیگه چرا؟
حاج آقا:خودم می دونستم.می خواستم شما رو امتحان کنم(رو به پسر)برو پسرم.از اینجا برو.اینجا جای تو نیست.
حسین:اتفاقا دو سال پیش خیلی سعی کردم برم ژاپن ولی نذاشتن.می گم نمی شه شما یه سفارشی بکنین؟
حاج آقا:بچه می گم بساطتو جمع کن از پیاده رو برو.چی می گی؟
حسین:آخه حاج آقا حرفا می زنین آ.مگه تا ژاپن پیاده رو درست کردن که من از پیاده رو برم ژاپن؟
سید:بچه مظلف بیا برو تا ننداختمت پیش یه خری که سالم نذارتت...
حسین:بابا آقا سید منکه دوساعته پیش دو تا خر ایستادم و سالمم که...
حاج آقا:آقا سید شما خون خودتو کثیف نکن.برو پسرم،برو بابا جون،نمی شه اینجا وایسی.
حسین:چشم بابایی...(به حالت طعنه)حتما می رم،حتما...

*****

صحنه پنجم...
حسین و پدرش تو خونه نشستن و دارن با هم حرف می زنن
پدر:بچه جون تو چرا آخه سربه سرشون می ذاری.تو که دیدی یکیشون حاج آقا(با دست ادای ریش داشتن رو در میاره)بود و یکی شون سید(با دست ادای عمامه رو درمیاره).
حسین:حالا چقدر بهشون دادی؟
پدر:به سید پنج تومن به حاج آقا هفت تومن.
پسر:این روزا چه سید و حاج آقا ها ارزون شدن آ...

*****

صحنه ششم...
حسین با علی دارن تو خیابون قدم می زنن و حرف می زنن:

حسین:علی جون دیگه بخدا موندم چیکار کنم.دارم دیوونه می شم.
علی:حسین جون خوب برو کار کن.
حسین:علی جون تو حیفی آ.اینجا نمون.سعی کن بری خارج...از اونجا هم برو امریکا.خودت تنهایی فکر کردی؟
علی:نه...مشخصات تو رو دادم کامپیوتر فیش آب زد بیرون...
(همینجوری که دارن حرف می زنن و قدم می زنن یه نفر بهشون می گه)
داداش جنس توپ بخوای دارم آ...قاطی پاطی ام نداره.
حسین:نه داداش ما جنس توپ نمی خوایم.
مواد فروش:حالا شما یه بار از ما جنس ببر.اگه خوب نبود دیگه نبر.اصلا این دفه پولشو نمی خواد بدی.خوبه؟تو که اینکاره ای...
حسین(رو به علی):علی من می زنم اینو شل و پل می کنم آ.آخه قیافه من به معتادا می خوره؟ردش کن بره تا پامو نذاشتم رو سرش...مرتیکه مواد فروش.

***** 

صحنه هفتم...
یه صحنه کوتاه از معامله کردن مواد بین حسین با یه مرد شیکپوش:
حسین:بابا حاجی جون نمی شه.قیمتش همینه.الان تن شو خدا وکیلی دویست بیشتر می دن.
حاجی:بابا با ما دیگه چرا؟با ما کنار بیا دیگه باشه؟
حسین:باشه حاجی...اینم ده تا دیگه رو هم شما نده.
حاجی:قربون مرامت.اگه یه وقت گیر افتادی یه خبری به من بده هواتو داشته باشم.

*****

صحنه هشتم...
حسین بعد از دو سه سال علی رو می بینه و بعد از ماچ و بوسه:
حسین:علی جون کجایی پسر خوب چه خبر؟
علی:بابا ما که همیشه هستیم شما چه خبر؟بالاخره رسیدی به دختره؟
حسین:دختره؟کدوم دختره؟
علی:همونی که عاشقش بودی دیگه اسمش چی بود؟بلقیس؟ام کلثوم؟
حسین:آهااا...سپیده رو می گی...نه بابا.زن واسه چیمه.
(و سوار بی ام و آخرین مدلش می شه و یه دستی برای علی تکون می ده و می ره دنبال معامله بعدی)

تعداد نظرات:۹۰

تایپ شده به انگشت نمکپاش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 | موضوع: